تکامل در خویشتن

خرید بک لینک

به او می گفت : چه دوست دارندت همه! ... و چه عاشق اند همه ی اطرافت به تو ! ... چه می کنی؟! عاشق می کنی یا روحت جاذبه ای دارد که خود از او غافلی یا با خبر ؟!! بی خبر بودی و خبر دار شدی ؟ با خبر که شدی ، چه کردی ؟؟؟ ... چه کردی با خودت ؟؟؟! چه کردی با مجذوبانت ؟؟؟! ... راست بگو! چه می کنی با این همه دوست داشتن ها و دوست داشتنی بودنت ؟!

پرسید: از کجا می دانی ؟! و پاسخش نگاهی سر به زیر بود !

به او می گفت : چه مسبّب و واسطه ی تکاملی تو ، بی آنکه خود بدانی ! و یا شاید هم می دانی ! ... این دلهاست که می سوزند ! و نور می پاشند ! تو نوری می بینی ؟!!!!!! ... و البته باید زیاد ببینی آتشهای بی فروغ حسادت ، منفعت طلبی و برتری طلبی ها را که شعله می کشند و هم خود را می سوزانند و هم دیگران را ! و باید زیاد ببینی که چیزی دیگر به نام عشق ، از میان آدمیان با احساسات و عشقهایی مجهول که بر خودشان هم پیدا نیست ، برای رسیدن به تو به نفس نفس افتاده اند !!! ... مراقب خودت باش !!! و بیشتر هم مراقب دل هایی که نمی دانند مریض اند . به مرضشان نیفزا ؛ عزیز ! به دل خودمان هم نگاهی بیندازیم، هر شب ! شاید ...........

آتش او را ببین ! او رو به بی نیازی دارد ! او هر وقت که آتشش گُر می گیرد ، مرواریدهای اشکش را در آینه می نوشد! ببین چگونه هر شب ، با آتشش ، بی آنکه بخواهد ، نور راه شده !!! ببین چگونه به فنا نزدیک می شود ! ببین چگونه دیگران را به فنا می برد !!! او را ببین ! بر آتشش نه گَردِ خاک می ریزد و نه آب ! دست دوستی با باد داده است ! او سخت می سوزد اما بر خویشتن خویش ، راحت دل نمی سوزاند ! و عشق ! ..... چه کلمه ی غریب و خاک بر سری شده این روزها بر جان ما آدمیان !

و عشق ، همه "آتش" است ؛ این را زمانی می فهمی که رو به بی نیازی داری و سرشار از نیاز ! ..........

سال 92

تکامل در خویشتن...

ما را در سایت تکامل در خویشتن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 5:33

صفحه بندی